تنها بهونه اشک من

چرااااااااااااا؟
نویسنده : شروینه پربهونه - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸۸

چرا!!؟؟

من اومدم ومثل همه آدما پامو تو این بازی زندگی گذاشتم ...ولی چه زندگئی که فقط چهارده سال بچه گی کردم...!!!

(چه طوری دلتون اومد ...چه فکری کردین مگه من باهاتون چیکار کرده بودم ...یعنی میخواستین خوشبختم کنید)

الان پانزده سال از اون روز میگزره...داشتم با دوستام پفک میخوردم وبا دامن پرچین صورتیم پله هارو بالا پایین میکردم وشعر میخوندیم ...

که یه دفعه یه رعدو برق زدوهمه جا سیاه شد... خیلی عجیب بود تمام تنم لرزید ...

چشامو باز کردم دیدم دورو ورم پر از آدمای جور واجوره بزک شده که میخندن و دست میزنن...

زیر لب میگن نگاش کن مثل عروسک میمونه... نشوندنم پای سفره عقد خودمم نفهمیدم چی شد...

مثل خواب بود من با مردی ازدواج کردم که فکر کردم دوستم داره فکر میکردم میخواد خوشبختم کنه...

اون نهالی کالی رو خرید که کسی رنگش و ندیده باشه بوش نکرده باشه از میوه اش کسی نخورده باشه...

تا جوری که خودش دوست داره واسه آینده اش پرورشش بده ...من و میخواست واسه چیزی که خودشم نفهمید...

زندگی مثل مردن میمونه میدونی چرا ؟؟

راه بی نهایته و هر چه قدر هم که آدم دورو برت باشه باید تنها بری مثل رفتن به دنیای ابدی...

پس مردگی بهتر از زندگیه...دیگه میتونی آروم بخوابی ...غصه نخوری ...حسرت نخوری...زجر نکشی ...آه نکشی...

دلت نسوزه...جیگرت آتیش نگیره...التماس نکنی...کاسه محبت نگیری دستت گدائی کنی...ازت بی تفاوت به خاطر هیچ جرمی نگذرند...

بهتر از همه دیگه احساس نداشته باشی که به خوای همه چیزتو به پای کسایی بریزی که یه روز برات میمردن ولی حالا!؟

همیشه واسه اینکه کسی صدای شکستن دلمو نشنوه با صدای بلند خندیدم خیلی گریه داره نه؟

اگه کوهم بود ریز ریز خرد شده بود...اونقدر آرزو به گور بردم و میبرم که جایی واسه جسدم نمونده...

آدمی که خنده از لباش نمیافتاد آدمی که هر جا میرفت شادی با خودش میبرد آدمی که همه حسرت زندگیشو میخوردن

به خاطر گناهی که خودشم نفهمیدهمه چیزشو یه دفعه از دست داد...باورم نمیشه ...بخدا باورم نمیشه...آخه چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ؟

اون نهال ...تازه شده بود یه درخت جوون... تازه داشت زیر بالو پرش قد الم میکرد که اومدو با ضربه بی رحمانه خمم کرد ...

ضربه ای که دیگه نتوستم کمر راست کنم...

تا حالا شده چیزای قشنگ توزندگیت که بهشون انس گرفتی یه عمر بهشون عشق ورزیدی بهشون امید داشتی همه با هم یه جا از دستت بره...

تا حالا شده فکر کنی داری پرواز میکنی سنگ سقوط بهت ببندن دیگه نتونی اوج بگیری  

تا حالا شده یه جایی گیر کنی که نتونی تکون بخوری

تا حالا شده دل کوچیکه بی گناهتو بشکنن حتی برنگردن به شکستنت نگاه کنن

تا حالا شده فریاد بزنی ولی کسی صدات و نشنوه

حالا شده بخندی ولی از چشات خون بباره

تا حالا شده واسه کنار اومدن با زندگی با خودت قهر کنی

تا حالا شده یه عالم احساس پاک داشته باشی نتونی اونو به پای کسی بریزی...

...besoz
 
 
 

من زنم!

کدام صفحه مرا خوانده ای؟

هر ورق من دردی پنهان

بگو از من چه میدانی؟

نام من زن است!

با سر فصلی جاودانه

مخدوش!

چرا بسنده میکنی؟

تنها به جلد زیبایم!

هر سطر من کتابی از نگفته هاست

نخوانده مرا بستی؟!

باورم کن..!

منم سر فصل زن! 

در ذهن همیشه خفته ی هستی

لب فروبسته ای که چه؟

!

هم قصه هم واژه هم آغاز منم!

دوباره خوان مرا

چنگی تازه بزن به روح آوازم٬

من واژه ای سر کشم

اری من زنم

! 

 


comment نظرات ()
بارون نبار
نویسنده : شروینه پربهونه - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥

حسرت

بارون نباااااااااااااااااااااااااااااااااااااار...نبار...

چیه دلم گرفتی واسه چی داری گریه میکنی... چیه دلم شکستی واسه کی داری گریه میکنی چیه دلم غریبی چی دیدی داری گریه میکنی... دلم میدونم داری دیوونه میشی اما باز بی خیالش...به درک... به درک که بارون میاد...به درک که بارون پشت شیشه پنجره میزنه به درک که من به یادتم ...به درک که چشمام پر اشکه به درک که تورو با غریبه دیدم به درک که هنوز به یادتم به درک که هنوز بوت تو دستامه...به درک بارون ببااااااااااااااااااااااااااااااااار ببار...سکوتمو بهت دادم تمام روز میباری...پس ببار من که باپنجره قهرم من با آسمونم قهرم... پس هر چی میخوای ببار...به درک که نیستی ...به درک که رفتی پس از یادمم برو چرا میای تو خوابم...از من گذشتی من از تو ساده تر میگذرم...به درک  که دوست دارم...به درک که توی این بارونادستاتو ندارم ... به درک که شونه هاتو ندارم...به درک که دیگه مال من نیستی... تو میتونی از اون چیزی که شايسته اونم محرومم کنی؛ ولی هرگز نمیتونی بيشتراز اونچه لياقتشو داری بدست بیاری...به درک گلی که واست چیدم خشک شده......شمعها دارن میسوزن پروانه هم به دورشه...  به درک که من می سوزم و پروانه ندارم ...

حالا گوش کن قصه آخرمو:

يکی داشتو يکی نداشت،اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم!يکی خواستو يکی نخواست،اونی که خواست تو بودی و اونی که بی تو بودن رو نخواست من!يکی بود پس کی نبود!يکی بودو يکی نبود و اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم!يکی آورد و يکی نياورد،اونی که آورد تو بودی و اونی که جز تو به هيچ کس ايمان نياوردمن بودم!يکی برد و يکی نبرد،اونی که برد تو بودی و اونی که دل به تو باخت من بودم!يکی گفتو يکی نگفت،اونی که گفت تو بودی و اونی که برام بمون رو به هيچ کسجز تو نگفت من بودم!يکی موندو يکی نموند،اونی که موند تو بودی و اونی که بدون تو نمی تونست بمونه من بودم!يکی رفتو يکی نرفت،اونی که رفت تو بودی و اونی که به خاطر تو، تو قلب هيچ کس نرفت من!! اونی که رفته تویی و اونیکه دیگه نمیتونه بره من! پس بزار بارون بباره...به درک...

نبار؟


comment نظرات ()
حسين تشنه ام...!؟
نویسنده : شروینه پربهونه - ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ بهمن ،۱۳۸٥

 حسینم منم تشنه ام

حسین

حسین جان منم تشنمه؟!

تشنگی تو کجا و تشنگی من کجا...روی تو ،آب رو بستن و روی من محبت... تاسوعای تو کجا و تاسوعای من کجا توی کربلا، تو روی ریگهای داغو من روی غرورم...... صبوری زینب کجا و صبوری من کجا... دل داغدیده و شمر و یزید شما کجا وشمر و یزید من کجا... تو پیروز شدی و من بیشترازهمیشه باختم.. تو شهید کربلا شدی و من شهید هوای خودم... تو عباست رفت و برنگشت و من....؟!حسینم امشب اگه اجازه بدی میخوام عقده هاموتوی عاشورای دلم  خالی کنم ...

آهای ...اون یه نفر... میدونم که فهمیدی دوست دارم

زیر سایه دل همه آدمای سیاه، دل یکی داره محو میشه...!زیر پای همه ی اونایی که دلشون از جنس سنگه...!توی دل همه ی این آدما فاصله به اندازه خیابونای شهرشون هم بیشتره اما میتونم همه رو تحمل کنم به شرطی که  اون یه نفر که دلش از سنگه در کنارم باشه...!سایبون دستاش بالای سرم باشه... من همین جا ایستا دم ، کنار بودن...............اما تو منو نمیبینی! در کنار بودنی که بودنش دیدنی نیست...اما لمس شدنیه!!! 

چشمام  تاره...  تازه  دارم می فهمم بغض توگلوم داره خفم میکنه و راه نفس کشیدنمو داره میگیره ...می دونم که دارم میمیرم ولی هیچ کس مرگ من رو باور نمی کنه... 

بیا مردنمو ببین

خدا...توی سینه ام حسی میتپه که خود مم تو یافتنش کنگ و سر گردونم...منو تا به کی میخواهی بکشی به دنبال اونچه که نمیتونم به زیبایی بودنش تصویرشو نقاشی کنم!؟

خدایا شکر، كه چشمه هاي جوشان توبه نمي خشكند !  خدایاشکركه صبور تريني ، آونقدر كه من نيز بياموزم ...از تو . ،  هر بار  كه نيرنگي از لابه لاي تن پوش چركين خواب نامريي غفلت پديدار شده ، تو باز هم شرمندگي منو به اشكهام بخشيده اي  پس بازهم میگويم الهي سپاس

دورنگی

سفر آغاز گشت

فاخرانه در لجنزار هوس لولیدی

تا زیبندگی نام آدمی را شاید

دلالتی باشی !

دریغا عشقم

که به دروغین آلت وفایت

ازاله شد ...

سفر ادامه یافت

بی شرمانه بر پهنه ی یخی تزویر لغزیدی 

تا منزلت نام آدمی را شاید

دلالتی باشی !

دریغا اعتمادم

که به دروغین بند قولت

اسیر شد ...

سفر پایان یافت

شادمانه در خوشی های لحظه ایی غرق گشتی

تا زیبندگی نام آدمی را شاید

دلالتی باشی !

دریغا من

که به دروغین نوای عشقت

رقصیدم ،

و دریغا تو

که هیچگاه نفهمیدی ...

واینک در آغازسفری بی همسفر

من متحیرانه منزلت نام آدمی را می نگرم


comment نظرات ()
دليل بودنم:
نویسنده : شروینه پربهونه - ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٥
تولدت مبارکاتیش بازی چشمام

بیست ونه سال پیش توی همچین روزی ...روزی که مادر بزرگ اذون رو در گوشت نواخت تا همچون تویی بیادو همچون منی دیوونه وار برات بنویسه...

سلام یکی یکدونه سرو گلستان زندگی تولدت مبارک...بزرگ شدی قهرمان مرد شدی منت سر تقویمهامون گذاشتی... زمستون رو خجالت دادی دی رو سرافراز کردی عدد 28 رو تا ابد شرمنده خودت کردی وبقیه سیصد وشصت و چهار روز سال رو اگر کبیسه نباشه حسرت به دل یه رویداد نقره ای گذاشتی... زیبایم اینجا به احترام تولدت یه شمعدونی و یه شمعدون خالی و یک شمع جدا جدا در حال سوختنن.چه اقبالی داشت فصلی که تو تحویلش گرفتی جون همین روز تولد عزیزت چند نفر سفارشش رو کرده بودن؟؟امسال منت به سر پنجشنبه گذاشتی جمعه دق نکنه خوبه!من امروز به نیت گام نهادن تو به بیستو نهمین بهار زندگیت 29 بار خدای بزرگ رو سجده میکنم 29 گلدان تشنه رو آب میدهم 29 هزار بار سر به آسمون کرده دعات میکنم 29 بار خوشبختیت رو از خدا میخواهم و میبارم29بار خدا رو با هزار لحن مختلف در 29 حالت سبز با29 اشک لرزان وزلال صدا میزنم29 بار بر روی بیست ونهمین برگ دفتر خاطرات بیست ونه صفحه ایم مینویسم عزیز ترینم29 بار به توان 29000 آن عدد مجهول تولدت مبارک

ببین عزیزترینم:اتیش بازی چشمام

اسمون رو ‏زمین می باره ومن تو حسرت زیر بارون رفتن باهات ،روزها رو می شمرم بیا دلی که بهت پناه ودستی که به طرفتدراز شده رو به امید خدا نفشارو برو نمیدونی از وقتی اومدی چند بار اسمتو صدا زدم...حدس بزن چند بار در ماتم لبخند هايت بغض شدم...باریدم...اما از رو نرفتم تا قصه تموم نشه ... کسی که 29 سال دیگه همین قدر دوست داره 29 بار اسپند جوری که چشممون نزنند خیلی دوست دارم...

اشکامو ببینمی بارم تا که برگردی...

آخه هنوز بی وفاییات تورو از دلم  نرونده!!!

راستی : یادم تو رو فراموش امروز بجز روز تولدت دیگه چه روزیه مشتیالبته اگه نگی بی خیال مشتی


comment نظرات ()
لمس بودنت مبارک عزيزترينم
نویسنده : شروینه پربهونه - ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥

 

سلام به تمام عزیزان نمیدونم چه طور شد بین این همه وب لاگ وب منو فیلتر کردن خونه تاریکو سردی که بهش خو گرفته بودم... منم به اجبار به وب قبلیم اومدم...دعا کنید پسش بگیرم...من این مطلبو واسه شب یلدا نوشته بودم :

کیکعرشیاشمع تولد

لمس بودنت مبارک عزیزترینم

 کودکم روز بودنت مبارک باز اومدم برات حکایت کنم حکایت زیبای آفرینش تمام زیباییها...حکایت میکنم از تاریکی شب وچشم بیدار وخیس من... اون چشم عاشق ومضطرب همیشه نگرانت...چشمی که ساعتهاست به توخیره شده و مغرورانه نفسهای لطیفتو حس میکنه...هفت سال دستای کوچکت وچشمای معصومت در هوایم رشد میکنه چه شکرانه ای برای این همه دنیای من... چه شکرانه ای برای این هدیه "هدیه روز میلادم!!! ازظهر زمستان وزیبایی که یه آدم زمینی آسمون گونه برای من به دنیا اومد... توی ناب ترین فصل خدا که پر از سفیدی و تازگی توی ماهی که آدماش مهربون ولی جدی" وتوی شبی که بلندترین شبه شب چلچراغ شب چله شب حکایتها شب یلدا... توی دی اومدی وچه زیبا تو دل عاشق من نشستی...میدونی مونسم با اومدنت زندگیم حال و هوای تازه ای به خودش گرفته...دیگه روح من در جهت عادت سبزینگی باتوبودن رشد میکنه...توی زمستون اومدی و با بارشش روی باغچه خشک زندگیم  رو نمناک کردی نمناکی که تا پایان زندگی هم هیچ خورشیدی نمی تونه خشکش کنه وهمواره خیس و باطراوته هفت سال طعم جادویی وشیرین مادر بودن رو به من هدیه کردی...اومدی زندگی من و با اومدنت همه چیز سبزه...من کلبه خوشبختی تو رو با گلهای شوقم فرش میکنم وقشنگترین لحظه هام روبه پای ساده ترین دقایق تو میریزم تا باز هم بدونی که من عاشق ترین پروانه ات هستم...پروانه تودوست دارم

چه بدانی چه ندانی با عاشق ترین لهجه با یه دنیا آرزوی در حال رسیدن...شمارش معکوس رو برای جشن به دنیا امدنت آغاز میکنم...وچشم به راه تولد همه پاکیهای دنیا چشم به راه بانک معصومانه یه فرشته زمینی... تولدت مبارک گل همیشه سبزم...فصلت پر طراوت...وفقط دوباره دستات رو در دستای تشنه من بذار و یه باره دیگه بگو مامان دوست دارم...هفتمین بهار زندگیتو همراه با بهونه هام جشن میگیرم...تولدت مبارک تنها بهانه زنده ماندن ...تولدت مبارک عرشیا...از طرف مادرت کسی که عاشقانه بزرگ شدن و مرد شدنت را به نظاره نشسته...وتنها آرزوش خنده وتازگی وطراوت گل زندگیشه...

برگرد...کمی نوازشم کن

تنها روی ایوان_ سردی نشستم...آزادو رها!رهاتر از همیشه...حسی هم به هیچ کس و هیچ چیز ندارم...حتی به به صندلی ِخالی ِ کنارم...جایی اومدم دورتر از اونچه که تصور کنی.مزاحمی نيست.سکوت است و سکوت و سکوت. نفس می کشم در هوایی پاک.نفس می کشم در هوایی خالی از همه چیز.خالی از عطر فریبنده تو.حتی خالی از آلودگی ِ همیشگی ِ شهرِ تو.من اینجام،در آرامشی مطلق.آرامشی که حتی تصورش رو هم نمی کردی.دریغ از یک لحظه ارتباط با دنیای تو.امشب آسمون من تا آسمون تو میلیارد ها ستاره بیشتر داره و حتی شاید کرور کرور گل سرخ...شب خاطره انگيزیه برای من...و حتما بلندترین شب سال !

فارغ ام،حتی از تپش های همیشگی این دل دیوونه تو سینه ام ...آرومم هم جنس نگاهت هم رنگ دستهات گاه سرخ و گاهی سبز...مهم نیست که شونه هات پوشالیه و آغوشت خیاله...دستات اینجاست! نگاهت.صدات خنده ات دیگه چی میخواهم؟هیچ!!دستات رو در دستام جا گذاشتی نگاهت رو تونگاهم وخیالت رو تو خیالم...ومن آرومم آرومتر از همیشه.گوش کن صدای تپشهای قلب منه صدای قدمهای گریه میاد به گمونم تو دوباره پنجره خیال منو گشودی...میگفت تو دیگه بر نمیگردی !تو رو به حرمت زمستون قسم بگو راست میگه؟!!!!

آره همش دوروغ بود...نه من دروغ گو نیستم من رفتنت را باور ندارم من امشب رو با آهی سنگین میگذرونم...من نمیتونم این همه علاقه و احساسو تو این نگاه تشنه ام مخفی کنم...این بی انصافی نیست؟!!!با دلی غمگین و دستایی لرزون دکمه های کیبورد را یکی یکی به یاد تو می زنم.

تو کجاییِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِییییییییییی؟

تنهامشمع

 گناه من چیه تنها گناه من اینه که نفس میکشم چه گناه مکرری و اصرار بر این گناه کوچک بود که بزرگ شدم.واکنون نفسه که میان رفته و نیومده...میره و میاد تا باز شاید بزرگتر بشه گناه بودن من.نازنین...نگاه کن امشب بزرگ شدم آن هم بدون تو آنقدر ها هم سخت نبود(آنچه مرا نکشت پس قوی ترم خواهد کرد)...مي خوام از کنار همين پنجشنبه با تو حرف بزنم همين حالا همين حالايی که دارم از ياد مي رم و سکوت تنهای صدايیه که مي شنوم.نمیدونم چند سال از چند روز پیش گذشت فقط میدونم که نمردم... نمی دونی چقدر دلم برات تنگ شده.می دونی امشب انگار شهر هم نخوابيده.امشب شب یلداست شب عجیبی است مگه نه؟از امشب می خوام صدای سکوت رو بشنوم تا روزی که دوباره تنها و تنها صدای تو ميون نتهای مغزم بازی کنه .چقدر سردم شده چقدر راه نرفته برای من باقی مونده و چقدر اين نوای تار زيباست.طفلکی شمعها نمیدونی چطوری دارند میسوزند بهشون چی بگم  چطور بگم که رفتی...امشب باز چشمم ميسوزه ولی هيچ دستمالی نمی تونه چشمم رو نوازش بده.می خوام تنها در اين چند روز تمام دنيا رو به خاطر بيارم مي شنوی با تو هستم با تو که حتی از خودت خسته شدی!!!هنوز بغض ساده ای گلوم رو مي فشاره و هنوز راهی میون چشمای خیسم پیدا نکرده!!!راستی جاده های تنها یادته؟!!اون روز که اومدی بارونی بود و من مثل همیشه منتظر بارون که شاید بیایی اما تونازنین اهل_ زمستان بی دلیل وشاید طبق قانون وداع_سرنوشت... رفتی..و من قهر کردم با آسمون که اگه نباریده بود هرگز تورو نمیدیدم...بارون چشمم نمیذاره میگه نباید گفت از کسی که بی بهونه تنهات گذاشته... و من میبارم شاید بیایی...

هنوز هم پشت دیــوار پیچک

                             میــان گلبرگهــای یــاس

                                                             کنار عاطفه مــریــم

                                                                                           چشم انتظـارتـم !

مــی دانم مــی آیی !

                                    و فــاصله های خــاکستــری

                                                                                       را بــر مــی داری !!!

برگرد کمی نوازشم کن

و در آخر

خدایا 27 سال از زندگیم رو گذروندم !!! به من قدرتی بده تا بتونم از بقیه اش لذت ببرم وخدایا منو به بغضی که از تو میشکند بسپارو فقط شکرت


comment نظرات ()
بدون تو
نویسنده : شروینه پربهونه - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ دی ،۱۳۸٥

می نویسم به امیدی که تو خوانی ورنه، شعر من همه قافیه اشمردن بود

آتیش نگاهت روشنایی شبامه

پاییز با تو از راه رسید...

شب به روشني روز غروب  كرده...آسمون شب پشت پرده این پنجره تا دور دستها ادامه داره...ستاره ها جلو تر از آسمون وسیاهی ایستادن امشب سیاهی آسمون با سیاهی چشمام یکی شده... امشب در اين شهر پربهانه از پشت پيچهای راه های ناتمام که هيچ وقت به هيچ جا نمی رسه میلغزم...امشب چشم ازآسمون با پولک های نقره ایش میگيرم... نه بارون بهانه طراوت می شه نه عشق بهانه ای برای تبسمی کم رنگ ...

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای نازنینمستاره چشمات

آسمون چشمان تو کجا وآسمون من کجا بیا منو ببر به سخاوت نگاهت منوببر به

شهر چشمات منو امشب مهمون ستاره هات کن...یه سوال گلم: با بی تو بودن ها چه باید کرد...؟ نگو دیوونه م...آره بازم تنهایی اومده سراغم...
مثل روزي كه تو آومدي و
اون رفت!!!

 چقدر تنهایی نجیبه... چقدر قشنگ دستای خالیتو میبینه و با سخاوت از نگاه پرش میکنه...میدونی! وقتي دلم مي گيره ، ديگه ول نمي كنه چقدر آسمون دلم ابرییه!!!مثل اینکه آسمون خاکستری رنگ هم با من اعلام همبستگی کرده و الحق هم چقدر زیبا شروع به گریستن کرد میدونست چقدر دلم گرفته وچشمام تا چه حد نسبت به من بخیله...هنوز بارون با آوای مرگبارش مینوازه و این آمیزه ای از التهاب لذت وترس که هر لحظه ویرانترم میکنه...هر لحظه تصویر چشمان فراموش نشدنی ات پرده ی ضخیم ذهنم را میشکافه وملکه افکارم میشه و این درد ...درد دیر دیر یافتن و زود گم کردن...آره سهم من این نیست هنوز بوی تو مونده تو دستام... نگو ...سهم من این نیست...آره تو راست میگی مشکل من اینه که همیشه به آخرش به آینده به تنهایی وترس از فاصله ها فکر میکنم واین منو

دیوونه

میکنه جوری که با تو بودن و تو رو داشتن و باورنمیکنم قطره های بارون درآغوش هم آب مي شن نفسم خيسه از معاشقه شبانه اش بابارون...بارون نگاهم

بیا نفسهامو ببین

بیا مهربونم: از زیر نفسهام ،به منی که هیچ از من نمونده نگاه کن... من همونم که در طلب یک نگاه گذرا ازتو سکوت کردم
همون که وقتی به چشماش زل زدی ارتعاش صدا نا خود آگاه در گلوش خشک شدهمون که با یک انگشت بر لبانش به سکوت در کنارت دعوت شدهمون که کوهی از آتش فشان بود و تنها در کنار تو خاموش شد

ازساحل دلتنگی تا دریای رسیدن
یک موج فاصله

از شاخه های انتظارتا اسمون دیدن

یک بال فاصله
ماهی بودم

!! یا پرنده شاید
.......اما حالا درخت خشکم
واز بهار تو
تا زمستان من
یک سال فاصله

حال تو آسمونی ومن زمین برای رسیدن به تو یک عمر فاصله...

((پروانه سوخت شمع فرو ریخت وشب گذشت ای وای من، که قصه دلم نا تمام

ماند))

آه

اما حالا يه دلـخوشي تازه پيدا كردم،دلـخوشي تازه من به قرار اين دل بي قرار با تو در عالـم روياست نكنه كه در عالـم خواب هم چشم انتظار بـمونـه توكه اين دلـخوشي تازه رو ازمن نـمي گيري؟؟؟من همیشه در خواب به رویای تو بیدارم!!!

حتی مردن هم هرگز به تلخي; از دست دادن يک بودن نيست

. می دونی فرق بودن و نبودن یه دونه هست؟ پس تو که اینقدر پر سخاوتی برام بمون

ستاره چشمات

با من بمون 
حتي به اندازه يك لحظه

خدای بهانه هام

دیگه کم کم داره باورم میشه که فراموشم کردی

خدایا بشنو فریادمو از صدای لرزانم

امشب دیگه طاقت نگاه کردن به آسمونتو ندارم

اکنون تنها به این بهانه دم میزنم...من با هر نفس به سوی تو گام برمیدارم...چشمام رو بر تمام تنهاییم میبندم تا خوشبخترین تنها باشم...

میدونم امشب فقط در تو به روم بازه چشمامو میبندمو میگم:

خدايا! ببخشاي آنچه را كه با زبان به تو نزديك شدم ولي با قلب آن را ترك كردم
خدايا! ببخشاي نگاههاي اشارت آميز و سخنان بي فايده و خواسته هاي بي مورد دل و لغزش هاي زبان را

ای مهربانترین مهربانان ... کسی به شوق تو می خواهد پرواز کند تو پروبالش باش ... کسی به شوق تو می روید تو آبش باش ... کسی از سوزش دل با تو سخن می گوید تو زبانش باش ... کسی تو را بی آنکه بداند جستجو می کند تو مقصد و مقصودش باش ... کسی تو را صدا می کند تو ندایش باش ... کسی تو را عشق می ورزد تو معشوقش باش

دربيكران زندگي دوچيز ...افسـونـــم كــرد
آبــــــــــي آســمان وخدا
آبي آسمان را ميبينم و ميدانم كه نيست...
خدا را نمي بينم و ميدانم كه هست...

خدایا چه پیدا کرد آن کس که تو را گم کرد چه گم کرد آن کس که تو را پیدا کرد...


comment نظرات ()
تنها بهانه من
نویسنده : شروینه پربهونه - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 بهونه سبزم:

 وقتی که باور من از درک مهربانی يک بوته زار  عاجز بود

وقتی که زخم تازه ام از بوی باد ميترسيد

وقتی که صدای من از وحشت هميشه  تنهايی رنگش پريده بود،   تو امدی

تو امدی تا سهم کودکانه قلبم را از دستهای عشق بگيری

در لحظه نخست انجاکه چشمهای تودرچشمهای من

درانفجار سبز يک تلاقی زيبا رست،

تو مثل ايينه عاصی وصبور در جستجوی چهره پنهانم امدی

يک اتفاق بود يک اتفاق ساده ومعمولی

تو تشنه بودی و من من خسته بودم و تو  ديروز بی بهانه اگر بودم  امروز

تنها بهانه من درک حضور مهربانی توست   درک حضورمهربانی يک بوته زارسبز.

                      دستای سبزت ارامش بودن


comment نظرات ()